انتظار می کشم

و توبه اندازه تمام برف هایی هستی

که می بارند،

دور...خسته...تنها،

بیا تا آب شوم در شرم نگاهت.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 10:40 توسط p.j |

تو مرا با همه یکی بود و یکی نبود هایت

جا گذاشتی

تا قایق های هزار چهره دریایی ام

به دنبال ساحل چشمانت

به نام خلیج گنگی از روز های شرجی تابستان

بربخورند

و بخورند به دام کوسه هایی هفتاد تنی

در اعماق مارپیچ تعلیق خط های ممتد

جاده ایی دور

که آیا تو را به من می رسانند یا نمی رسانند

به عروجی خود خواسته می رسم

از پل  دختر

تا اوج

اوج گرما

ذوب می شوم در آرزوی شط

تا یخ های تکه تکه از قطب عشقت

ذهنم را دوره کنند و پرتم کنند به راهی خسته

با تابلو های ورود ممنوع

قرن هاست که کلاغ شوم عشقم

گیر می کند پشت تنگه دلت ...

                                            خرداد نود و دو

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 17:0 توسط p.j |

صدایی ممتد

قطاری رو به جلو

کوه  هایی در حرکت

خورشیدی تنها

 

مثل نیازی روحانی یست

تو را  دیدن

تو  را خواستن

 

کابل های برق

سنگ های خرد شده کنار جاده

تکه ابرهای بریده

 

قرن هاست  که  طعم بودنت

 می اندازدم

به  راهی خسته

 

شوق رسیدن

تیک و تاک قلبم

برای ساعتی از غروب

رسیدن راس  ساعت شش ظهر

 

مرا میرساند به تو

درانتهای

ریل های بی بازگشت...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 11:3 توسط p.j |

شبیه رویای یک پروانه شده ایی

با بال های بزرگ

وشاخک های بلند

و رهایی برایت به اندازه شب یلداست


پیداو پیدا نبودنت

مثل دیداریست با نور .

برای بال زدن دوباره

رفتن

به پایان رسیدن ...

آغازی نو...


شب رویای تازه یک پروانه ست.

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 13:49 توسط p.j |

طعم مرگ در رگ هایم شور میشود

تلخ مزه می شود ذهنم

ترس از بودنم پرندگان را می پراند

دو پاره شده است روحم

وجودم جیغ می کشد

مرگ روبه رویم می ایستد

مثل زمان است

بخواهد مرا با سرعتش می شوراند

و یا با رکودش وجودم را منجمد میکند

نمی گذرند این لحظه ها نمی گذرند

تاریکی وجودش را روی روحم انداخته

سنگین و تیره مرا می ترساند.

اینجا قلبی از حرکت ایستاده.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 19:57 توسط p.j |

وقتی گم میشوی انگار چیزی روحت را می خورد شبیه به غذای نیم خورده ایی می شوی شاید هم مثل پس مانده های کابوسی شوم ...

با خودت می گویی به یاد آور به یاد آور ای روح لعنتی ...فراموش کرده ایی کی ،کجا و چه طور گم شده ای .

چهره هایی بی رنگ رو به رویت قد علم می کنند ، وقایع در ذهت تکرار می شود.....    

  نه نه هیچ  چیز تو را بر نخواهد گرداند تو طرد شده ایی .

سیب ممنوعه را به خاطر بیاور.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 23:39 توسط p.j |

طرح وفرم تو مثل دایره و مربع

محاط می شود

و من ساختاری از عشق به پایت فکندم

تا شاید دایره ات روح شود

و مربع ات زمین ...

اما ادغام شدی در مردابی بیضی.


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:13 توسط p.j |

فراموشی رویای رنگ باخته بی تو بودن هاست
من اینجا تو جایی دورتر از من
بی قراری به شکل حباب
شب, ترس, نور مواج لامپ زرد
لاله عباسی ها
... دورم پر از هاله های تیره
من..
خندیدم وقتی باز
بی جواب ماند بی تو بودن هایم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 13:9 توسط p.j |

مست شويد

سروده ای از شارل بودلر

باید همواره مست شوید

این همه چیز است

یگانه چیز این است

برای آن که نبینید بار سنگین زمان

شانه هایتان را درهم می شکند و به خاکتان می نشاند

باید همواره مست شوید

مست از چه ؟

از باده ، شعر یا فضیلت ، برشماست گزیدن

همین بس که مست شوید

و اگرروزی بر پلکان کاخی ، بر سبزه جويي

بیدارشدید ، ومستی تان کاسته یا از میان برخاسته بود

از باد، موج ، ستاره ، پرنده ، ساعت ، از هرچه می گذرد

ازهرچه می توفد

از هر چه درمی غلتد ، هر چه آواز بر می دارد

و از هر چه به سخن می آید بپرسید چه ساعتی است

و باد ، موج ،ستاره ، پرنده ،ساعت ، به شما می گویند که گاه مستی است

برای آنکه بردگان پاکباز زمان نباشید

مست شوید

مست شوید دمادم از باده ، شعر یا فضیلت

برشماست گزیدن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 14:32 توسط p.j |

شک کرده ام  به وجودم

هستی من رویای نا بهنگامی

از فرداست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 14:28 توسط p.j |

مطالب قدیمی‌تر