قطاری رو به جلو
کوه هایی در حرکت
خورشیدی تنها
مثل نیازی روحانی یست
تو را دیدن
تو را خواستن
کابل های برق
سنگ های خرد شده کنار جاده
تکه ابرهای بریده
قرن هاست که طعم بودنت
می اندازدم
به راهی خسته
شوق رسیدن
تیک و تاک قلبم
برای ساعتی از غروب
رسیدن راس ساعت شش ظهر
مرا میرساند به تو
درانتهای
ریل های بی بازگشت...
با بال های بزرگ
وشاخک های بلند
و رهایی برایت به اندازه شب یلداست
پیداو پیدا نبودنت
مثل دیداریست با نور .
برای بال زدن دوباره
رفتن
به پایان رسیدن ...
آغازی نو...
شب رویای تازه یک پروانه ست.
تلخ مزه می شود ذهنم
ترس از بودنم پرندگان را می پراند
دو پاره شده است روحم
وجودم جیغ می کشد
مرگ روبه رویم می ایستد
مثل زمان است
بخواهد مرا با سرعتش می شوراند
و یا با رکودش وجودم را منجمد میکند
نمی گذرند این لحظه ها نمی گذرند
تاریکی وجودش را روی روحم انداخته
سنگین و تیره مرا می ترساند.
اینجا قلبی از حرکت ایستاده.
با خودت می گویی به یاد آور به یاد آور ای روح لعنتی ...فراموش کرده ایی کی ،کجا و چه طور گم شده ای .
چهره هایی بی رنگ رو به رویت قد علم می کنند ، وقایع در ذهت تکرار می شود.....
نه نه هیچ چیز تو را بر نخواهد گرداند تو طرد شده ایی .
سیب ممنوعه را به خاطر بیاور.
محاط می شود
و من ساختاری از عشق به پایت فکندم
تا شاید دایره ات روح شود
و مربع ات زمین ...
اما ادغام شدی در مردابی بیضی.
مست شويد
سروده ای از شارل بودلر
باید همواره مست شوید
این همه چیز است
یگانه چیز این است
برای آن که نبینید بار سنگین زمان
شانه هایتان را درهم می شکند و به خاکتان می نشاند
باید همواره مست شوید
مست از چه ؟
از باده ، شعر یا فضیلت ، برشماست گزیدن
همین بس که مست شوید
و اگرروزی بر پلکان کاخی ، بر سبزه جويي
بیدارشدید ، ومستی تان کاسته یا از میان برخاسته بود
از باد، موج ، ستاره ، پرنده ، ساعت ، از هرچه می گذرد
ازهرچه می توفد
از هر چه درمی غلتد ، هر چه آواز بر می دارد
و از هر چه به سخن می آید بپرسید چه ساعتی است
و باد ، موج ،ستاره ، پرنده ،ساعت ، به شما می گویند که گاه مستی است
برای آنکه بردگان پاکباز زمان نباشید
مست شوید
مست شوید دمادم از باده ، شعر یا فضیلت
برشماست گزیدن
هستی من رویای نا بهنگامی
از فرداست
معنا ها رنگ باخته اند
حتی تو ...
کابوس هایم باز گشته اند
بعد از مدتها دوری
ترس دیدن ها " خواستن ها " بودن ها
سرم سوت می کشد از این همه شرم بی دلیل
و حالا شاید
شاید
تو همانی باشی که باید .
چیزی به گلویم چنگ می اندازد
ماه بالای سرم می لرزد
ابر ها نزدیک تر می آیند
و صدایی در گوشم طنین می اندازد :
تو محکوم به تکراری
تو محکوم به تکراری ...